بهونه بود
-
تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 16:50
میدونستم یه روز میره به خودشم گفته بودم میگفتم حس میکنم موقتی ام حسم درست بود موقتی بودم عشقش بهم دروغ بود وقتی سر هیچی تونست چشمشو روی همه چیز ببنده و بره یعنی یا دلش با من نبود دلش جای دیگه بود یا اینکه چون میدونست منو بازی داد وسلام .یه روز من هستم و همه چی درست شده و وضعیت مالیم هم خوب میشه اون ...
شروع روز های خوب
-
تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 16:09
روز سه شنبه که رفتم دانشگاه و سرکلاسا فقط بین منو بهرنگ نگاه های کوچولویی از روی خجالت و استرس رد و بدل میشد ، ساعت 8 شب بود که کلاس آخرمون تموم شد برشگتم نگا کنم ببینم بهرنگ چیکار میکنه دیدم وا بهرنگ نیست از دوستم پرسیدم گفت بهرنگ رفت با دوستاش
تولد 22 سالگیم
-
تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 16:09
سلاااااااام با یکم تاخیر در خدمتتون هستم میخوام براتون بنویسم از دو روز پیش : 2 آبان 1396 وای خدایا چه روزی بووووووود مهم ترین تولد از روزی که فهمیدم تولد چیه برام تولد 22 سالگیم بود امسال تولدم برام خیلی خاص بود هم بخاطر عدد2 و هم بخاطر فرشته ای ک
تولد
-
تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 16:09
حسادت یا غیرت ؟
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:32
ســـــلااااامبهار و بهرنگ هستیمدانشجوی کارشناسی IT از تبریزاین وبلاگ رو برای درج خاطراتمون درست کردیم از روز آشنایی تا ابدنوشته هامون تا روز آشنایی یکی در میان مینویسیم تا حال و هوای هردوتامون رو تو اون روزا بدونیدامیدوارم هرلحظتون شیرین خوش باشه
کشف نام آقای مرموز
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:32
یه روز توی یکی از کلاسا نشسته بودیم و مشغول حرف و درس بودیم که یهووووووو یکی از دوستای صمیمی آقایی ( پویا) صداش کرد صــــــــــمــــــــد برگشتم اینجوری نگا کردم دیدم اااا جوابش رو داد و گفت بله :| از انجا بود که دگ اسمشو فهمیدیم و هرموقع میومد دوستام میگفتن بهار صمد اومد اولش میگفتم اسمش بهش نمیاد ...
حس خاصّ
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:32
بعد از اون روز که این خانوم لطف کردن و واسم تمرین نوشتن و چشم توو چشم شدیم یه حس خاصی توو وجودم شکل گرفته بود همش توو کلاس حواسم بهش بود چشم ازش برنمیداشتم ولی مواظب بودم نبینه نگاش میکنم همه ی رفتاراشو با جزئیات آنالیز میکردم هیچ عیبی نداشت نه خنده های اضافی نه حرف زدن های بی مورد با بقیه نه بازی ک...
آمارهای پی در پی
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:32
روز ها همینجوری داشت پی در پی میگذشت و من مثه همیشه تو دانشگاه منتظر بودم و میدیدم و رد میشدم ولی بهرنگ حتی یه نگاهم بهم نمیکرد طوری شده بود که دگ ازش ناامید شده بودم یه جورایی هم بهم برخورده بود چون من یه دختر مغرر بودم و نمیتونستم بی محلی هاش رو تحمل کنم یه روز یکی از دوستای بهرنگ که هم کلاسی ماهم...
دلو به دریا بزن
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:32
ســـــلااااامبهار و بهرنگ هستیمدانشجوی کارشناسی IT از تبریزاین وبلاگ رو برای درج خاطراتمون درست کردیم از روز آشنایی تا ابدنوشته هامون تا روز آشنایی یکی در میان مینویسیم تا حال و هوای هردوتامون رو تو اون روزا بدونیدامیدوارم هرلحظتون شیرین خوش باشه
آغاز عاشقانه ما
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:32
اومدم خونه و یکی دو روز بی هیج اتفاق خاصی گذشت روز یکشنبه بود که دوستم اومد بهم گف بهار آی دیت رو علی میخواد منم فکر کردم میخواد راجب دوستم باهام حرف بزنه و منو واسطه کنه که باهم آشتی کنن گفتم باشه بده . یکم گذشت علی اقا پ م داد بهم : سلام خانم مهندس خوبین ؟ ببخشید مزاحم شدم یه کاری داشتم ...منم گفت...
اولین دیدار بعد از آشنایی مجازی
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:32
یکشنبه شب بعد از کلی صحبت و حرفای آشنایی ( که بیشترشو من حرفای فیلسوفانه میزدم چون میخواستم خودمو توو دلش جا کنم واسه همین یکسره حرفای منطقی و کتابی میزدم و از علاقه ی قلبیم بهشون میگفتم که خدای نکرده پیشنهادمو رد نکنه ) تموم شد و قرار شد بخوابیم که فردا کلاس داشتیم همو ببینیم . من صبح زود ساعت 6 ای...
فردای روز آشنایی
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:32
صبح که بیدار شدم یه استرس شدیدی توی وجودم بود که داشت میکشت منو جلوی کمد واستاده بودم و میگفتم چی بپوشم چجوری بپوشم برم دانشگاه که خوشش بیاد ؟ نکنه بیاد ببینه خوشش نیاد هی تو گروه از دوستام میپرسیدم که چیکار کنم ؟ اونا هم همش به شوخی میگرفتن و میخندیدن پری گف هان یادته من بیرون رفتنی چه استرسی داشتم...
شروع آشنایی های بیشتر
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:32
بعد از اینکه کلاس تموم شد اومدیم من رفتم مغازه خیلی خوشحال بودم البته خوشحالی فقط مال یه ثانیه ام بود از خوشحالی نمیتونسم کار کنم دل توو دلم نبود که باز شب بشه برم تلگرام البته نتوستم صبر کنم شب بشه و ساعت 7 عصر اینا رفتم بهش سلام دادم فعلا یخمون آب نشده بود اون به من میگفت آقای م منم میگفتم خانم ک ...
شروع روز های خوب
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:32
روز سه شنبه که رفتم دانشگاه و سرکلاسا فقط بین منو بهرنگ نگاه های کوچولویی از روی خجالت و استرس رد و بدل میشد ، ساعت 8 شب بود که کلاس آخرمون تموم شد برشگتم نگا کنم ببینم بهرنگ چیکار میکنه دیدم وا بهرنگ نیست از دوستم پرسیدم گفت بهرنگ رفت با دوستاش یکم ناراحت شدم اما بعدش به خودم گفتم حتما جالت میککشه ...
اولین ورق از دفتر عشق
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 4:12
ترم 3 کارشناسی همون کلاس ( برنامه سازی تحت وب ) من همونی ام که اون روز اومد کلاس (جذاب و قد بلند ) . ما معمولا عقب کلاس میشینیم که تسلط کافی رو کلاس داشته باشیم ولی اون روز دیر اومدیم مجبور شدیم جلو بشینیم . من به خاطر کارم همیشه ی خدا از همه دیر میرسیدم از همه زودتر هم میرفتم از کلاس . یه روز که
عقش ابدی
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 16:17
ســـــلااااامبهار و بهرنگ هستیمدانشجوی کارشناسی IT از تبریزاین وبلاگ رو برای درج خاطراتمون درست کردیم از روز آشنایی تا ابدامیدوارم هرلحظتون شیرین خوش باشه
اولین دیدار
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 16:17
ترم 2 کارشناسی کلاس برنامه سازی تحت وب تو کلاس نشسته بودم (با2 تا از دوستام ) حرف میزدیم و به درس گوش میدادیم که یهوووو در باز شد و یه آقای جذاب و قد بلند اومد ودرست نشست میز جلویی ما ، ما هم که اصلا برامون مهم نبود اصلا هم نگا نمیکردیم دوستام گفتن پسره خوبه نه؟؟؟منم کاملاااا به شوخی گفتم آره ول