برچسب:
نویسنده: لیلا مقدم
روز سه شنبه که رفتم دانشگاه و سرکلاسا فقط بین منو بهرنگ نگاه های کوچولویی از روی خجالت و استرس رد و بدل میشد ، ساعت 8 شب بود که کلاس آخرمون تموم شد برشگتم نگا کنم ببینم بهرنگ چیکار میکنه دیدم وا بهرنگ نیست از دوستم پرسیدم گفت بهرنگ رفت با دوستاش
برچسب:
نویسنده: لیلا مقدم
سلاااااااام با یکم تاخیر در خدمتتون هستم میخوام براتون بنویسم از دو روز پیش : 2 آبان 1396 وای خدایا چه روزی بووووووود مهم ترین تولد از روزی که فهمیدم تولد چیه برام تولد 22 سالگیم بود امسال تولدم برام خیلی خاص بود هم بخاطر عدد2 و هم بخاطر فرشته ای ک
برچسب:
نویسنده: لیلا مقدم


برچسب:
نویسنده: لیلا مقدم


بهار و بهرنگ هستیم
دانشجوی کارشناسی IT از تبریز
این وبلاگ رو برای درج خاطراتمون درست کردیم از روز آشنایی تا ابد
نوشته هامون تا روز آشنایی یکی در میان مینویسیم تا حال و هوای هردوتامون رو تو اون روزا بدونید
امیدوارم هرلحظتون شیرین خوش باشه
یه روز توی یکی از کلاسا نشسته بودیم و مشغول حرف و درس بودیم که یهووووووو یکی از دوستای صمیمی آقایی ( پویا) صداش کرد صــــــــــمــــــــد برگشتم اینجوری نگا کردم دیدم اااا جوابش رو داد و گفت بله :|
از انجا بود که دگ اسمشو فهمیدیم و هرموقع میومد دوستام میگفتن بهار صمد اومد اولش میگفتم اسمش بهش نمیاد اصلا ولی خب یک که گذشت عادت کرده بودم و رو جزوه هام مینوشتم B&S توی یکی از کلاسا بودیم که استاد گفت بهرنگ مص... و ایشون گفتن بله
بلههههه یه مشکل به مشکلاتم اضافه شد و من مونده بودم بین اسم صمد و بهرنگ ولی به دوستام میگفتم اسمش هرچی باشه من بهرنگ صداش میکنم بهرنگ بهش بیشتر میاد ولی اونا م
بعد از اون روز که این خانوم لطف کردن و واسم تمرین نوشتن و چشم توو چشم شدیم یه حس خاصی توو وجودم شکل گرفته بود همش توو کلاس حواسم بهش بود چشم ازش برنمیداشتم ولی مواظب بودم نبینه نگاش میکنم همه ی رفتاراشو با جزئیات آنالیز میکردم هیچ عیبی نداشت نه خنده های اضافی نه حرف زدن های بی مورد با بقیه نه بازی کردن بیش از حد با موبایل نه هیچ چیزی که ناراحتم کنه . یه روز که نشسته بودیم دیدم گوشیشو برداشت همش داره باهاش ور میره سرشو بلند نمیکرد عصبی شدم با خودم گفتم نکنه اونقدر لفتش دادم دوس پسر پیدا کرده دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم به بهونه زنگ زدن سریع از جام بلند شدم که از کنارش رد بشم ببینم چیکار میک
برچسب: خاصّ,
نویسنده: لیلا مقدم
روز ها همینجوری داشت پی در پی میگذشت و من مثه همیشه تو دانشگاه منتظر بودم و میدیدم و رد میشدم
ولی بهرنگ حتی یه نگاهم بهم نمیکرد طوری شده بود که دگ ازش ناامید شده بودم یه جورایی هم بهم برخورده بود چون من یه دختر مغرر بودم و نمیتونستم بی محلی هاش رو تحمل کنم یه روز یکی از دوستای بهرنگ که هم کلاسی ماهم بود و باهاش سلام علیک داشتیم برای شیرینی ماشینش که تازه خریده بود گفت بیاید بریم بیرون و ماهم قبول کردیم همینجوری که داشت مارو تو شهر میگردوند یه بحث جالبی باز شد که پرسید دوست پسراتون کین؟؟؟؟ ماهم گفتیم اول تو بگو دوس دختر خودت و دوستات کین تا ما هم بگیم .گف باشه بپرسید ماهم که از خدا خواسته شروع
برچسب: آمارهای,
نویسنده: لیلا مقدم


بهار و بهرنگ هستیم
دانشجوی کارشناسی IT از تبریز
این وبلاگ رو برای درج خاطراتمون درست کردیم از روز آشنایی تا ابد
نوشته هامون تا روز آشنایی یکی در میان مینویسیم تا حال و هوای هردوتامون رو تو اون روزا بدونید
امیدوارم هرلحظتون شیرین خوش باشه
اومدم خونه و یکی دو روز بی هیج اتفاق خاصی گذشت روز یکشنبه بود که دوستم اومد بهم گف بهار آی دیت رو علی میخواد منم فکر کردم میخواد راجب دوستم باهام حرف بزنه و منو واسطه کنه که باهم آشتی کنن گفتم باشه بده .
یکم گذشت علی اقا پ م داد بهم : سلام خانم مهندس خوبین ؟ ببخشید مزاحم شدم یه کاری داشتم ...منم گفتم سلام و شروع کردم به نصیحت کردن که آره باید رابطه اینجوری باشه شما کار خوبی نکردی سلام ندادی و ...
که یهو برگشت گفت نه خانم مهندس من اصلا بخاطر این قضیه مزاحم شما نشدم یه نفر آی دی شمارو میخواست اجازه میدین بدم بهش؟
یک آن احساس کردم قلبم از حرکت واستاد بدو بدو به دوستام گفتم این چی میگه ؟؟؟؟؟؟؟
یکشنبه شب بعد از کلی صحبت و حرفای آشنایی ( که بیشترشو من حرفای فیلسوفانه میزدم چون میخواستم خودمو توو دلش جا کنم واسه همین یکسره حرفای منطقی و کتابی میزدم و از علاقه ی قلبیم بهشون میگفتم که خدای نکرده پیشنهادمو رد نکنه ) تموم شد و قرار شد بخوابیم که فردا کلاس داشتیم همو ببینیم . من صبح زود ساعت 6 اینا از خواب بیدار شده بودم از استرس و خوشحالی نمیتونستم بخوابم چون قرار بود برای اولین بار همدیگرو متفاوت تر از همیشه ببینیم اون روز یکی از بهترین حس های عمرم رو داشتم من که همیشه نیم ساعت دیرتر به کلاسا میرفتم اون روز نیم ساعت زودتر راهی محیط آکادمیک شدم خیلی استرس داشتم تو راه با خودم میگفتم الان
صبح که بیدار شدم یه استرس شدیدی توی وجودم بود که داشت میکشت منو جلوی کمد واستاده بودم و میگفتم چی بپوشم چجوری بپوشم برم دانشگاه که خوشش بیاد ؟ نکنه بیاد ببینه خوشش نیاد هی تو گروه از دوستام میپرسیدم که چیکار کنم ؟ اونا هم همش به شوخی میگرفتن و میخندیدن پری گف هان یادته من بیرون رفتنی چه استرسی داشتم همش مسخرم میکردی حقته الان بکش ! خلاصه یکی از لباساروو انتخاب کردم و حاضر شدم که پریسا اون یکی دوستم گفت من امروز نمیام میریم یه جایی شما دوتا برید گفتم چراااااااااااا؟؟؟؟؟ خندید و گفت میخوام راحت باشین دیگه ! همیشه زودتر از ساعت کلاس میرفتیم بیرون با این یکی دوستم پریسا بیرون بودیم که هم کلاسی ه
بعد از اینکه کلاس تموم شد اومدیم من رفتم مغازه خیلی خوشحال بودم البته خوشحالی فقط مال یه ثانیه ام بود از خوشحالی نمیتونسم کار کنم دل توو دلم نبود که باز شب بشه برم تلگرام البته نتوستم صبر کنم شب بشه و ساعت 7 عصر اینا رفتم بهش سلام دادم فعلا یخمون آب نشده بود اون به من میگفت آقای م منم میگفتم خانم ک و همدیگرو شما خطاب میکردیم یکم از خودمون و کارامونو محل زندگیمونو اینا حرف زدیم و تاریخ تولد و اینا . اون روز تاریخ تولدش حک شد توو مغزم الان دیگه مهم تر از تاریخ تولد خودم شده . اون روز از تمرینی که کلاس استاد کارگر برام نوشته بودن تشکر کردمو گفتم که شرمندم کردین ایشونم گفتن خب همکلاسی بودیم گفتی
روز سه شنبه که رفتم دانشگاه و سرکلاسا فقط بین منو بهرنگ نگاه های کوچولویی از روی خجالت و استرس رد و بدل میشد ، ساعت 8 شب بود که کلاس آخرمون تموم شد برشگتم نگا کنم ببینم بهرنگ چیکار میکنه دیدم وا بهرنگ نیست از دوستم پرسیدم گفت بهرنگ رفت با دوستاش یکم ناراحت شدم اما بعدش به خودم گفتم حتما جالت میککشه هنوز شالگردنمو یه دور بستم رو سرم یه دورم دور دهنم(سرمای شدید تبریز باعث اینکارا میشدا ) از پله ها رفتیم پایین داشتم با دوستم حرف میزدم و تعریف میکردم که رابطمون چجوریه که یهو جفتشونم واستادن و برگشتن با یه لبخند مسخره اینجوری اشاره کردن که دم در واستاده منم که هم هول شده بودم هم خوشحال بودم
برچسب:
نویسنده: لیلا مقدم