خرید بک لینک
بعد از اون روز که این خانوم لطف کردن و واسم تمرین نوشتن و چشم توو چشم شدیم یه حس خاصی توو وجودم شکل گرفته بود همش توو کلاس حواسم بهش بود چشم ازش برنمیداشتم ولی مواظب بودم نبینه نگاش میکنم همه ی رفتاراشو با جزئیات آنالیز میکردم هیچ عیبی نداشت نه خنده های اضافی نه حرف زدن های بی مورد با بقیه نه بازی کردن بیش از حد با موبایل نه هیچ چیزی که ناراحتم کنه . یه روز که نشسته بودیم دیدم گوشیشو برداشت همش داره باهاش ور میره سرشو بلند نمیکرد عصبی شدم با خودم گفتم نکنه اونقدر لفتش دادم دوس پسر پیدا کرده دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم به بهونه زنگ زدن سریع از جام بلند شدم که از کنارش رد بشم ببینم چیکار میکنه ؟ باورم نمیشد داشت بازی میکرد ( مسابقه ماشین ) دلم خنگ شد بیشتر خوشم اومد ازش یه معصومیت و ظرافت و متانت خاصی توو وجودش بود هم رفتارش هم اخلاقش هم ظاهرش همه چیش به دلم نشسته بود به خاطرش همه کلاسارو میومدم ( منی که به ندرت توو کلاس دیده میشدم به خاطر ایشون هرجلسه توو کلاس حاظر بودم ) باید یه کاری میکردم باید یجوری بهش میفهموندم که خاطرشو میخوام ولی روم نمیشد، نمیدونستم چیکار کنم تا اینکه ....

برچسب: خاصّ, نویسنده: لیلا مقدم تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:32

صفحه بندی